خاطرات طنین کوچولو

۲۰ ماهگی

خانمی شدی برای خودت یه خانم شیرین زبان و با نمک خیلی بامزه حرف میزنی آجی، مَیا یعنی پرنیان پِسی یعنی پستونک آلاش یعنی آشغال صدا میاد با یه قیافه بامزه میگی صدای چی بود؟ تلفن که نمیخوای صحبت کنی هی میگی بای بای تا طرف مقابل نگه خدافظ تکرار میکنی و تا بگه بای بای سریع قطع میکنی
5 بهمن 1404

واکسن ۱۸ ماهگی

استرس و ترس زیادی برای این واکسن داشتم، و مدام عقب می افتاد. بخاطر آنفولانزا، بخاطر مسافرت، یکبار هم من دلم شور می زد ولی بالاخره موفق سدیم چهارشنبه تزریق کنیم. خیلی خوب بود اصلا به وحشتناکی تصورم نبود. شما خیلی خانم بودی و تب بالایی نداشت و حتی پات رو نمی کشیدی،
18 دی 1404

۱۵ ماهگی

دخترک ناز و مهربان من امروز ۱۵ ماهه شدی با وزن ۱۰/۵ و قد ۷۶  انقدررر شیرین و خوردنی شدی که حد نداره. آواهایی شبیه آجی، پرنیا،پری، دایی، آب، توپ،جوجو، نی نی درمیاری، ۱۲ تا دندون داری بابا تا میاد درامز تمرین کنه میری و روی صفحه تمرینیش میشینی😁
2 شهريور 1404

۱۴ ماهگی

اونقدررر شیرین شدی،  اونقدررر خوردنی شدی که نمیشه گفت دست میذاری روی چشمهات و مثلا قائم میشی، ۱۳ تا دندون داری،  مامان،  بابا،  به،  دد، میگی،  همه ش میخواهی کفش بپوشی و دد بری هرجاییت درد بگیره نشون میدی تا بوسش کنیم وزن این ماهت ۹۹۰۰ بود. 
2 مرداد 1404

۱۳ماهگی

دخترک شیرین ۱۳ ماهه من ۱۳ ماه پیش که برای اولین بار نگاهم به صورت کوچولوت که برام یادآور امید بود افتاد، شدی نفسم؛ شدی همه جونم؛ این روزهای قشنگ با هم بودنمون عجیب زود میگذره و من بین دو احساس درگیرم؛ یکی شوق دیدن شکوفایی، رشد و پیشرفت های زندگیت، و یکی حس دلتنگی برای هر کدام از روزهای گذشته… دلبر کوچولوی من خوشحالی و خوشبختیت بزرگترین آرزوی منه. این ماه رو با وزن ۹۷۰۰ پشت سر گذاشتی راه میری و۷ تا دندون کوچولو داری مامان،  بابا میگی
2 تير 1404

اولین سفر مشهد

دخترکم، با کلی جستجو،  بالاخره بلیط قطار گرفتیم و با مامانی و بابایی و دایی رفتیم مشهد.  داخل کوپه رو کامل ملحفه انداختیم که راحت بتونی بنشینی و راه بری و لی با اینحال خسته شدی و کلافه برای زیارت هم که می رفتیم اولش رو روی کالسکه می نشستی ولی بعدش خسته میشدی و فقط بغل من میومدی. همین باعث شد کمر درد کنم دوباره
27 خرداد 1404