خاطرات طنین کوچولو

اولین مروارید

اولین دونه مروارید روی لب های قشنگ و قرمزت خیلی بهت میان و من بی صبرانه منتظر دراومدن دندون های دیگه و کامل شدن ریسه مروارید هات هستم.عزیز مادر چند وقتی بود که همه ش دستت توی دهنت بود و بی‌قراری میکردی. این ماه ۱۰۰گرم فقط وزن گرفتی و کم خوراک شده بودی، رفتیم دکتر که بعد از معاینه گفت داری دندون درمیاری. چند روزی رفتیم خونه مامان فاطی، شما داشتی با کتابت بازی میکردی که من دیدم انگار جای دندون روش مونده، دست زدم به لثه ت دیدم بلهههه اولین مروارید، در اومده. عمه برات شیرینی گرفت و برات هدیه آوردند.
10 بهمن 1403

8 ماهگی

دخترک ناز مامان، تو با اون لبخند قشنگت به من امید زندگی میدی. وقتی قهقهه می زنی و اون دوتا دندون خرگوشیت پیدا میشه، دیگه دلم غش میره واست و یه عالمه می بوسمت. عشق کوچولوی من، هشت ماهه که روزها رو با نگاه کردن به صورت نازت و شب‌ها رو با شنیدن صدای نفس هات سپری کردم. ان شاءالله 80 ساگیت نفسم😘
2 بهمن 1403

۷ ماهگی

هفت ماهگی عزیز دلم مبارک هفت ماه عاشقی ،هفت ماه دلبری ، هفت ماه مادری ، هفت ماه کودکی با تو می توان از هفت آسمان نوشت و به هفت شهر عشق سفر کرد هفت ماه و هفت ساعت و هفت دقیقه است که با منی که لمست می کنم عاشقانه امروز با قد ۶۹و وزن ۸۶۲۰ هفت ماهگی رو پشت سر گذاشتی شیرینکم ...
2 دی 1403

واکسن ۶ ماهگی

مامانی و بابایی دو سه روز قبل اومدن تا برای واکسن پیشمون باشند. ولی شما غریبی میکردی شدییید. روز اول گریه می کردی و مجبور شدیم بریم داخل اتاق بنشینیم. روز دوم یک کم بهتر شدی و فقط اخمو بودی. روز سوم دیگه عادت کردی و خوب شدی. شنبه ساعت ۹ کلاس داشتم، به همین خاطر صبح زود ساعت ۸ با مامانی رفتیم بهداشت و واکسن شش ماهگی که دقیقا شبیه ۴ ماهگی هست رو زدیم. شما کلی گریه کردی و توی برگشت خوابت برد. من از ترس اینکه مبادا من نیستم تب کنی برات شیاف گذاشتم و رفتم مدرسه. خدا رو شکر واکسن خوبی بود و فقط یکبار نصف شب تبت تا ۳۸/۵ رفت.  این ماه قدت ۶۷ سانت و وزنت ۸ کیلو بود. غلت میزنی و سینه خیز میری و به هرجا بخوای ، می‌رسی. ...
3 آذر 1403

۶ماهگی

۶ ماه پیش از درون من جدا شدی و به آغوشم پیوستی! دلبندم امروز ۶ ماه است که از اولین دیدارمان می گذارد، چگونه مرا مسحور خودت کردی که حتی لحظه ای بی تو قرار ندارم؟ چگونه مرا عاشق کردی که بدون دیدن رخ زیبایت، جهان را در تاریکی مطلق می بینم؟ با داشتن تو و آجی پرنیان فهمیدم که عشق واقعی چیست… راستش حالا خدا را بهتر میفهمم! و توجه و عشقش را به آدمیان!  کاش بتوانیم فرزندان خوبی باشم برای آن مهربان تر از مادر!
2 آذر 1403

تولد آجی پرنیان

امروز تولد آجی جون بود که دوستانش رو در خانه بازی دعوت کرده بودیم. قرار شد برای اینکه شما اذیت نشی بریم و عکس بگیریم و با بابا برگردی خونه.  کار بابا طولانی شد و اونجا موند. وشما خاااانم بودی و بغل زندایی خوابیدی و اصلا اذیت نکردی. نازنین دخترم دوستت دارم😘
4 آبان 1403

۵ ماهگی

عزیزکم ۱۵۰ روز است که تو در کنار منی، ۱۵۰ روز است که بوسیدن چشمانت شده عادت قبل از خوابم، ۱۵۰ روز است که هر صبحم را با شکرانه داشتن تو و آجی پرنیان آغاز می‌کنم. و هر شب چشمانم را با آرزوی سلامتی تان می‌بندم.  احساس میکنم هزار سال است که مادر توام! خوشحالم از اینکه دارمت نازنینم
2 آبان 1403

اولین غذا

چند روزی بود که شیر کم میخوردی و مدام برمی گردوندی، رفتیم دکتر ولی بی نتیجه بود و گفت تا روند وزن گیری دچار مشکل نشه، نمیشه دارو داد. ولی غذای کمکی رو شروع کن. و امروز با تمایل خیلی زیاد اولین فرنی رو خوردی😍 مثل پیشی ، لیس میزنی🥰 امیدوارم همیشه همین طور با میل غذا بخوری.
28 مهر 1403

غلت زدن

چند روزی بود که تلاش میکردی تا برگردی ولی ناموفق بودی ... ولی امروز بالاخره موفق شدی و دائم تکرار می کنی.🤩 به سمت راست فعلا فقط می چرخی
23 مهر 1403