خاطرات طنین کوچولو

۹ماهگی

دلبندم ۹ ماه است که در کنارم هستی. و من چقدر بی تابم! بی تاب روزهایی که با تو گذشت، این روزها که تو هستی، می‌شود به وضوح خدا را دید و بوی بهشت را حس کرد. ✿☆✿ ۹ ماه پیش خدا یکی دیگه از فرشته‌های بهشتیش رو به شکل یه دختر ناز، از آسمان هفتم فرستاد به خونه‌ی ما! امیدوارم بتونیم تا آخرش همراهان خوبی برای فرشته کوچولومون باشیم. امیدوارم ما هم بتونیم به کمک این فرشته بهشتی بشیم… دخترم، ۹ ماهگیت مبارک ماهک‌من این ماه رو با قد ۷۰ و وزن ۸۹۰۰ به پایان بردی، انقدررر کنجکاو هستی که سر به همه جا میزنی، یک لحظه نمیشنی و مدام دور میز میچرخی. فقط منتظری در دستشویی باز بشه و بری از پله ش بالا شمع رو فوت می&zw...
2 اسفند 1403

ایستادن

دخترک ۸ ماهه من، خیلی پیشرفت کرده، کوچولوی مامان دیگه چهار دست و پا میره، کنار میز آبجی پرنیان می ایسته و اذیتش می‌کنه و نمی‌ذاره مشق بنویسه. یک لحظه نمیشینی، مدام در حال چرخیدنی. الکی سرفه می‌کنی تا ما میگیم چی سد، دوباره ادامه میدی🤣 ...
17 بهمن 1403

اولین مروارید

اولین دونه مروارید روی لب های قشنگ و قرمزت خیلی بهت میان و من بی صبرانه منتظر دراومدن دندون های دیگه و کامل شدن ریسه مروارید هات هستم.عزیز مادر چند وقتی بود که همه ش دستت توی دهنت بود و بی‌قراری میکردی. این ماه ۱۰۰گرم فقط وزن گرفتی و کم خوراک شده بودی، رفتیم دکتر که بعد از معاینه گفت داری دندون درمیاری. چند روزی رفتیم خونه مامان فاطی، شما داشتی با کتابت بازی میکردی که من دیدم انگار جای دندون روش مونده، دست زدم به لثه ت دیدم بلهههه اولین مروارید، در اومده. عمه برات شیرینی گرفت و برات هدیه آوردند.
10 بهمن 1403

8 ماهگی

دخترک ناز مامان، تو با اون لبخند قشنگت به من امید زندگی میدی. وقتی قهقهه می زنی و اون دوتا دندون خرگوشیت پیدا میشه، دیگه دلم غش میره واست و یه عالمه می بوسمت. عشق کوچولوی من، هشت ماهه که روزها رو با نگاه کردن به صورت نازت و شب‌ها رو با شنیدن صدای نفس هات سپری کردم. ان شاءالله 80 ساگیت نفسم😘
2 بهمن 1403

۷ ماهگی

هفت ماهگی عزیز دلم مبارک هفت ماه عاشقی ،هفت ماه دلبری ، هفت ماه مادری ، هفت ماه کودکی با تو می توان از هفت آسمان نوشت و به هفت شهر عشق سفر کرد هفت ماه و هفت ساعت و هفت دقیقه است که با منی که لمست می کنم عاشقانه امروز با قد ۶۹و وزن ۸۶۲۰ هفت ماهگی رو پشت سر گذاشتی شیرینکم ...
2 دی 1403

واکسن ۶ ماهگی

مامانی و بابایی دو سه روز قبل اومدن تا برای واکسن پیشمون باشند. ولی شما غریبی میکردی شدییید. روز اول گریه می کردی و مجبور شدیم بریم داخل اتاق بنشینیم. روز دوم یک کم بهتر شدی و فقط اخمو بودی. روز سوم دیگه عادت کردی و خوب شدی. شنبه ساعت ۹ کلاس داشتم، به همین خاطر صبح زود ساعت ۸ با مامانی رفتیم بهداشت و واکسن شش ماهگی که دقیقا شبیه ۴ ماهگی هست رو زدیم. شما کلی گریه کردی و توی برگشت خوابت برد. من از ترس اینکه مبادا من نیستم تب کنی برات شیاف گذاشتم و رفتم مدرسه. خدا رو شکر واکسن خوبی بود و فقط یکبار نصف شب تبت تا ۳۸/۵ رفت.  این ماه قدت ۶۷ سانت و وزنت ۸ کیلو بود. غلت میزنی و سینه خیز میری و به هرجا بخوای ، می‌رسی. ...
3 آذر 1403

۶ماهگی

۶ ماه پیش از درون من جدا شدی و به آغوشم پیوستی! دلبندم امروز ۶ ماه است که از اولین دیدارمان می گذارد، چگونه مرا مسحور خودت کردی که حتی لحظه ای بی تو قرار ندارم؟ چگونه مرا عاشق کردی که بدون دیدن رخ زیبایت، جهان را در تاریکی مطلق می بینم؟ با داشتن تو و آجی پرنیان فهمیدم که عشق واقعی چیست… راستش حالا خدا را بهتر میفهمم! و توجه و عشقش را به آدمیان!  کاش بتوانیم فرزندان خوبی باشم برای آن مهربان تر از مادر!
2 آذر 1403

تولد آجی پرنیان

امروز تولد آجی جون بود که دوستانش رو در خانه بازی دعوت کرده بودیم. قرار شد برای اینکه شما اذیت نشی بریم و عکس بگیریم و با بابا برگردی خونه.  کار بابا طولانی شد و اونجا موند. وشما خاااانم بودی و بغل زندایی خوابیدی و اصلا اذیت نکردی. نازنین دخترم دوستت دارم😘
4 آبان 1403